زمان

درمیان هیاهو و شلوغی مترو نگاهی به ساعت میکنم یار و همراه زندگی ما قدیمی به قدمت اولین حادثه لحظه ای که همه چیز از آنجا شروع شد لحظه ها یک به یک در حرکتند بی صبرانه و نا تمام
هر آنچه برایمان در رخداده در لحظه ای از همین زمان بوده که به شکل های مختلف برصفحه مربع ، دایره ، دیجیتالی و ... ساعت میگذرد
آرام دستم را بالا می اورم و گذر لحظهای دیگر را تماشا میکنم
با خود میگویم ساعت ۷:۵۵ و گذشت این لحظه هم گذشت
این زمان همه شادی و غم را در دلمان جا داده است
آرام آرام پلکهایم را به هم نزدیک میکنم چشمانم را می بندم
الان من هستم و زمان من و این لحظه که در کنار من هست
ای کاش میشد باهم ساعتی سخن بگوییم از لحظه ها از آنچه برایم در اوقات مختلف رقم زده
از لحظه آغاز
از برگی که بر زمین افتاد و بهار سال بعد بر شاخه همان درخت رویید
از رازهایی که باخود حمل میکند
از نگاه همان دختر کبریت فروش ، از داستانهای کودکیمان ، عمو زنجیر باف که چه شد . زنجیرش را کجا انداخت ?
خاله سوسکه و آقا موشه ، کدوی قل قل زن هی قل بزن هی قل بزن ،
از لذت اولین پول تو جیبیمان و اولین خریدمان
اگر لحظه ای ثانیه ها کنارم می آمدند از عشق می گفتم از دنیای دوست داشتنی کودکی از لذت حس دویدن از آزادی ، از اولین موجی که در دریا به صورتم سایید ، نوازش باران و رقص برف چه زیبا همه چیز در این زمان به ما داده شد اولین روز مدرسه ، بابا آب داد بابا نان داد ، کودکانه ما در زیر باران ، یادش هست اولین شیشه ای که با توپ فوتبال مدرسه شکستم اولین قدمی که بر دامن سبز و شیبدار کوه گذاشتم چه زیبا همه چیز میگذشت آرام و دلنشین
همه چیز آرام در جریان بود آرام می گذشت و صدایی از دور شنیده می شد
آرام آرام نزدیکتر میشد مثل آبی که در رودخانه جاری است ، چشمانم به هوس نگاهی از هم باز میشود ، صدایی کودکانه ، و مردی کوچک
" آقا فال بدم "
و لحظه ها ادامه پیدا می کند ...
پاییز عاشق

دیداری تازه شد باز هم دوستان قدیمی گرد هم آمدیم تا قدم در راهی گذاریم که در آن عشق به رفتن و دیدن هست
تن در زیر قطرات باران بشوییم ، گوش به نجوای باد سپاریم و با هم بودن را تمرین کنیم
اولین گامها در ده فرحزاد به سمت امامزاده داود محلی آشنا که در کودکی خاطره ای گران از آنرا در ذهن هک کرده ام
از میان کوچه های تنگ که در کودکی دیده بودم آرام آرام رفتیم تا به سرزمینی رسیدیم که پاییز با سر انگشتان هنرمند خود نقش هایی را با زیبایی آراسته بود ،
آب در نهرهای کوچک در کنار رودخانه کرشمه کنان می گذشت و برگ هزار رنگ درختان در هوس چشیدن جرعه ای از ین همه ناز ، عشق زمین را در سر می پروراند و به یکباره برگی دل از هرچه بود میشست و تن به آسمان می داد تا با رقصی به هوس نوشیدن جرعه ای از شراب نهر روان ، راه زمین را می گرفت و به یکباره خود را از مادرش درخت جدا می کرد. دیگر درخت برایش کم بود می چرخید و می رفت تا با آب ، با خاک زندگی کند و دل به عشق آنان بسپارد...

تا زمین باشد ، زمین خاکی که مادرش درخت از دل سیاه و رمز آلود آن سر به آسمان سایید. زمین ، زمینی که زندگی بخش است او هم میخواست بخشنده باشد تا ذرات وجود خود را با عشق به درخت ببخشد و این بار او زندگی ساز شود.
( تا همین الان نمی دانستم چرا پاییز هزار رنگ است )

سکوت بود ، سکوتی از هیچ ، سکوتی که هیچ رازی را در خود پنهان نکرده بود و همه چیز را در منظری به نظاره گذاشته بود. عیان تر از من ، عیان تر از ما و به انتظار بود تا عابری رهگذری هر آنچه عیان است را ببیند نه با چشم ، با دل و با چشمان عشق .
می رفتیم خرش خرش کنان برروی برگهای خزان آلود عاشق ...
وچه زیبا بود زمانیکه لباس سفید عروسی زمین را دیدیم و گامهایمان را یک به یک بر چهره سفید پوش زمین نهادیم .
هر آنچه بر زمین بود زیر ردای عشق بازی سفید برف پنهان بود. راز زندگی ، راز عشق ، راز عشق بازی و راز رویش و زایش دوباره طبیعت .
و ما می رفتیم این راه زندگی ماست مسیرش همین است ،
و هدف لذت باهم بودن پس از فاصله ای کوتاه از همنوردان است.
دیدن است دوستی و دوست داشتن است ، عشق است.
و این زندگی است.

لحظه ای زندگی

زمین و آسمان
ای زمین ، زمین خاکی که خان نعمتت را از شرق تا غرب و از شمال تا جنوب گسترانده ای
ای زمینی که کوههای سر به فلک کشیده ات ، سر بر آسمان می سایند
ای زمینی که جنگل های سبز پهناورت پر از هیاهو و هلهله حیات هستند
ای زمینی که بر سینه خود دریاهای نیلگون را می فشاری و در آبی بیکران آن دنیایی را جای داده ای
ای آسمان ، آسمان آبی که ابرها دوست همیشگیت هستند ، و باد صدای درونت ، باران آهنگ دلنشین و برف نوازش نرم دستانت
این من هستم ، که در زیر آسمان آبی پای بر زمین پهناور می گذارم تا با هر قدم زیبایی بیکرانت را بیشتر از پیش ببینم ، بشنوم ، ببویم ، بمزم و احساس کنم
با جسم و جان
داستان سنگ
حکایت اینجا حکایت دیو است و دلبر , حکایت رقص است در باد و حکایت مرد و زنی که چشم به آسمان می دوزند تا بیشتر از قبل در آبی زلالش تن بشویند
اینجا دستانی است که زیبایی را بر روی تکه سنگی چنگ میزند و با نعره ای آخزین رمقش و توانش را در تن سرد سنگ می ریزد






روز جهانی کودک
من امروز کودک شدم ؛ شما چطور؟
گاهی گذشته را چون رویایی می بینم که رنگ کهنگی به خود نمی گیرد .
زمانی کودکی بودیم و باز هم کودکی میشویم. کودکانه های ما تمام ناشدنی ست.
در این زمان آموخته ام تا خوشیهایم را با دیگران تقسیم کنم. جایتان خالی ، رفتیم تا کودکیمان را در سی سالگی با کودکان تقسیم کنیم. در گوشه ایی از مشهد که در آنجا پرده ایی کشیده بودند تا کودکان و آرزوهایشان دیده نشوند. در جایی که شهریازی گلی در میان دانه های آجر با دست پدران و مادران ساخته شد بود.
کودکی شدم؛ درمیان همان کودکان.
بالا و پایین پریدیم ، بادکنک باد کردیم تا به شهر آرزوهایمان پرواز کنیم ، کیف مدرسه به دوش گذاشتیم و لی لی از کوچه مدرسه زهسپار آینده شدیم تا شاید این دفعه آینده مان را خودمان ساختیم ، نقاشی کردیم و نقشمان را بر بوم زندگی کشیدیم ، درختی را بر گوشه حیاط دلهامان نشاندیم و به پایش جوی آبی کشاندیم و آرزوهامان را بر تکه کاغذی حک کردیم و بر پای درخت جاودانش ساختیم ، تا شاید درخت آرزوهایمان بار بدهد ، رفتیم و زیر باران با دوپای کودکانه از لب جوی جستیم و همانجا بود که شنیدیم از لب پرنده و بادهای وزنده داستانهایی از عشق.
خلاصه کودکی کردیم و رفتیم و عهد بستیم کودکیمان را فراموش نکنیم.
من امروز کودک شدم ؛ شما چطور
حسرت
در زندگی حسرت هایی داشته ام
کارهایی که باید می کردم و نکردم ، نگاههایی که دیدم و نادیده از کنارشان گذشتم ، دستهایی که آمد و به سردی فشردم ، گامهایی که برنداشتم ، انسانهایی که می توانستم از آنها بیاموزم بسیار چیزها برای دوست داشتن و دوست داشته شدن و عشق ورزیدن.
آنگاه که از دریچه تنگ چشمی دوربین به این سه دهه زندگیم می نگرم بزرگترین حسرت زندگی ام را در همان عاشقی می بینم که با طبیعت خلسه وار آمیخته شده بود.
در ژرفای نگاهش افق های دوردست را می دیدی که به انتظار نشسته بودند تا ، تصویری ماندگار از آنها ثبت کند.
بزرگترین حسرت زندگی من او بود که عشق را بی پرده در چهره اش می دیدی همانکه عشق را در نگاه نیکول می جست.
چه بسیار نزدیک من بود و من چه بی توجه به عمق نگاهش به زندگی.
به یاد تو و برای تو بعد از یکسال گذر بی تو در این بازار زندگی که هر کس هیچستانی را با قیمت زندگی و عشق معامله می کند ، در گوشه گوشه این سرزمین نگاهت را تا به آخر دنبال میکنم.
تفکر کوه نودری
کوه نوردی ورزش نیست ، یک زندگی ست .
از زبان دیگران این حرف را زیاد شنیده ام « کوه نوردی ورزش خوبی است » و در پاسخ به آنان می گفتم کوه نوردی ورزش نیست بلکه روش زندگی است . وقتی کوله پشتی به دوش می اندازی که وسایل پخت و پز و چند روز غذا ، چادر و کیسه خواب ، لباس های مختلف ، دارو ، نقشه و ابزار جهت یابی و خیلی چیزهای دیگر را با خود حمل می کنی تا چند روز را دور از هیاهو و جنجال باشی دیگه برای ورزش کردن به کوه نمی روی بلکه این زندگی چند روز آینده کوه نورد است .
این تفکر من راجع به کوهنوردی بود تا زمانی که حوادث مختلف کوهستان رو در کوهها ، قله ها ، دره ها و جاهای مختلف خواندم و دیدم بزرگانی که به سادگی حادثه دیدند و با خوش شانسی از حادثه گریختند و یا تاوان آن را به بدترین شکل ممکن دادند حوادثی که بخاطر تکرار ، تکرار و تکرار یک مسیر و یا حرکتی اشتباه به وقوع می پیوست . خطراتی که بخاطر تکراری شدن رنگ می باختند و کوهنوردانی که با کمرنگ شدن خطر سبکبارتر از قبل به کوه می رفتند و قسمتی از وسایل ضروری خود را جا می گذاشتند و در نهایت با یک کیف کمری یا یک کوله 20 لیتری برای صعود به فلان قله راهی می شدند .
و فراموش می کردند در کوهستان قدرت ازآن طبیعت است و هر پیش بینی ممکن است اشتباه باشد .
اعتماد به نفس کاذب و آنگاه است که حادثه اتفاق می افتد طنابی که برای سبک کردن بار نیاوردیم ، قطب نما و نقشه ای که لازم نداشتیم ، غذایی که به همراه نبردیم و ای کاش همه آنها را برای حفظ زندگی به همراه می بردیم .
کوه نوردی زندگی نیست بلکه زندگی ما همین جاست جایی که چه دوست داشته باشیم و چه دوست نداشته باشیم بعد از پایان برنامه به همانجا برمی گردیم .
کوه نوردی یک تفکر است ، تفکری که ما را به سوی هدف برنامه هدایت می کند و به سلامت به مبداء برمی گرداند .
کوه نوردی ماوراء زندگی ماست
ما براساس تفکر کوه نوردی برنامه ریزی می کنیم به دنبال نقاط GPS می وریم ، برنامه غذایی خود را تنظیم می کنیم پیش بینی می کنیم که کیو کجا از آنچه داریم استفاده کنیم تا زنده بمانیم .
به پرشین بلاگ خوش آمدید
بنام خدا
كاربر گرامي
با سلام و احترام
پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:
http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان
http://persianblog.ir/ourteam.aspx اسامي و لينك وبلاگ هاي تيم مديران سايت
در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir
و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.
همچنين پيشنهاد ميكنيم با عضويت در جامعه مجازي ماي پرديس از خدمات اين سايت
ارزشمند استفاده كنيد:
http://mypardis.com
با تشكر
مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي
http://ariagostar.com
نظرات ()

